من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

ای ساربان، آهسته ران، کارام جانم می‌رود

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۱۶ ق.ظ

راننده بود پیرمرد. از استایل نشستنش انگار می‌کردی با ماشین یکی شده، دو دست روی فرمون، پونزده سانت فاصله از پشتی صندلی، بیست سانت فاصله از شیشه جلو، خیره به جاده، هر لحظه می‌گفتی می‌خواد شتاب بگیره فرمون به دست از شیشه جلو بره بیرون. در تاریکی شب، غریزی می‌راند، همه موانع رو چه زنده، چه جماد، مماس رد می‌کرد. بگذریم که تمام مدت قلبم توی دهنم و دستم روی کمربند بود، دیدنش امّا مرا یاد تو می‌انداخت. آنچنان بر ماشینش تسلط داشت که تو بر دل من.

تو را به عشقمان قسم، آرام بران دل نازکم را.

نظرات  (۲)

بسیار عالی ترسیم کردین ...در لحظه قرار گرفتم...اما اخرش یکم بی تناسب بود...نمیدونم شاید
پاسخ:
ممنون
... شاید زیادی سریع گریز زدم به اصل موضوع :|
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی