من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

تا ثریا می رود دیوار کج

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۰۴ ب.ظ

بچّه که بودم، هیچگاه آرزوی بزرگ شدن نکردم، الان هم آرزوی بچّه شدن نمی‌کنم؛ امّا این پروسه‌ی بزرگ شدن را خوش نمی‌دارم. امروز پنجمین بار بود، شاید این حس بدترین تجربه باشد، حسِ پوست کلفت شدن، اینکه این دفعه به اندازه بار اول تکان نخوردم. شوکّه شدم، امّا آنطور تکان نخوردم که شانه‌هایم بلرزد، همانطور که شایسته است انسان از شنیدنِ شکستنِ تُنگِ بلورِ زندگی بلرزد، آن هم تنگِ بلوری که دو بچّه ماهی شادمانه در آن زندگی می‌کرده‌اند. حسِ پیرمردی را دارم که هیچ سرد و گرم زندگی بر او دیگر کارساز نیست، این از بد بدتر است، یا حتّی درختی که پیچاپیج ریشه کرده است در تنِ خاک. این ریشه‌ها را باید قطع کرد فی‌الفور...

عقابِ تیزبینِ تیزپروازِ غوطه‌ور در اوج بودن را به درختِ پیرِ خمودِ سنگین‌ریشه در عمق بودن ترجیح می‌دهم.

نظرات  (۲)

۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۱۹ پریســـآتیـــــس : )
من کوچیک که بودم دوست داشتم بزرگ شم ، چون فکر میکردم بزرگی یعنی آسایش، یعنی آرامش

الان دلم نمیخواد برگردم به کوچیکی، اما شاید به سه چهار سال قبل بخوام برگردم
پاسخ:
به نظرم مهم اینه که بتونیم در لحظه قدر لحظه رو بدونیم
برگشتن به عقب یا رفتن به جلو نوعی فراره شاید
نمی دونم...اینکه مراقب خوبیامون باشیم
کاش بازگشتی در کار بود...حیف...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی