من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۷ ق.ظ

حس عجیبی بود. روبرو را نگاه می‌کردیم، هر دو، من و دوستم، سیّد را می‌گویم. او می‌راند و من می‌خواندم، او اتومبیلش را و من افکارش را. حس عجیبی بود، فکر عجیبی نیز.

افکارمان در هم تنیده بود، چون دو کلافی که سر نخشان پیدا نباشد، در سَرَم آشِ فکری هم می‌خورد یکدست و جاافتاده، سیر داغش به اندازه و دمایش مطبوع.

فکر عجیبی بود. اینکه در روزگاری دور و نزدیک، ما مجدد، همین حس را تجربه خواهیم کرد، در همین پوزیشن. به نورِ چشم‌نوازی که از روبرو می‌آید خیره باشیم و بخندیم، او براند و من بخوانم، او مَرکب خیالیمان را و من افکار زیبایمان را، او به سرعت و من به فریاد. فکر عجیبی بود.

 

"آمدم ای شاه پناهم بده" گوش می‌دادیم. بشنوید.


 

 

پانوشت 1: این را نوشتم به یادگار، تا گواهی باشد بر افکارمان، روزگاری که این حس تکرار شود.

پانوشت 2: بعدا بیشتر در مورد این سیّد دوست داشتنی خواهم نوشت.

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۴
میم خ

نظرات  (۱)

موفق باشین و تندرست همراه سید
پاسخ:
تشکر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی