من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

اینجا همش باهاره ...

سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۶ ب.ظ

قدیمی‌ترین خاطره‌ای که از اعماق ذهنم بیرون می‌آید، اولین خاطره‌ای‌ست که از آن خانه دارم. شب بود، شبی سرد و زمستانی، شاید باران هم زده بود. وارد کوچه شدیم، کوچه‌ای تنگ به اندازه‌ای که تنها دو ماشین رد می‌شدند- و تاریک به اندازه‌ای که از ترسش، می‌دویدم تا به بقیه برسم- 

زنگ زدیم.

در اتاقی بزرگ نشسته بودیم، از آن اتاق‌های گنبدی که دورادورش پتو پهن و پشتی چیده شده باشد؛ اتاقی گرم، گرمِ گرم. بساط میوه و شیرینی مهیا بود و مرد و زنِ میزبان چند باره و چند پاره و به کرّات تعارفمان می‌کردند، گویی خیلی دوستمان داشتند. همه می‌گفتند و می‌خندیدند. از چه و به چه را نمی‌فهمیدم یا می‌فهمیدم و خاطرم نیست، اما خوش می‌گذشت باری به هر صورت. از هر چیزی جذاب‌تر و دلرباتر آن ظرف پر از میوه‌های آبدار و بی‌مزه‌ای بود که ازشان بخاری داغ به سمت بالا ریسه می‌رفت، بخاری داغِ داغ. شاید اول بار بود که با شلغم روبرو می‌شدم، و الحق که در آن شبِ سردِ زمستانی خیلی خوب می‌چسبید، خوب.

اما آخرین خاطره از آن خانه را به خاطر نمی‌آورم، باورتان می‌شود؟ یادم نمی‌آید آخرین باری که آن نارنج‌های خوش رنگ گوشه حیاط را بوییدم کی بود، یا آخرین باری که با آن سماورِ گازی چای ریختم. آن خانه یکدفعه تمام شد، با تمام خاطراتش، یکباره و یکهو، آن گلاب‌پاشِ فلزیِ روی طاقچه، آن چای بهار نارنجی که همیشه به راه بود یا آن دو بیتی باباطاهر که بالای سجاده‌ی پدربزرگ با پونز به دیوار زده شده بود.

خوشا آنان که الله یارشان بی       که حمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دائم در نمازند       بهشت جاودان بازارشان بی

شاید آن خانه تمام شده باشد، شاید نوروز که می‌شود دیگر پای آن سفره‌ی سبز رنگ نباشیم، اما اینجا هماره بهار است و نوروز. صدای رسای مامان بزرگ که قرآن می‌خوانَد و نفس‌های خسته‌ی بابابزرگ که از سر کار برگشته باشد، هنوز می‌آید.

 

+ دو سال پیش، مثل امروز، برای ریاضی تحلیلی آماده می‌شدم که آن خانه تحلیل رفت.

++ گاهی می‌گویم کاش معتاد بودم، در این سرمای استخوان‌سوزِ زمستان، دو دستم را تا هُم فیها خالدونِ جیبهایم فرو می‌کردم، و خیره به افق، به سیگار بین لب‌هایم پُکی عمیق می‌زدم و دودش را با تمام نیرو تَکرار می‌کنم- با تمام نیرو پف می‌کردم به صورت روزگار، حیف که بوی سیگار حالم را به هم می‌زند.

++ به نظرم شلغم میوه است نه سبزی؛ دلیلی هم ندارم :|

+++ دیروز یه کاسه حلوای نذری گرفتیم، عجیب برکت کرد؛ هنوز داریم می‌خوریم :)


++++ بشنویم این نوستالژی زیبا را



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۰۲
میم خ

نظرات  (۳)

++ در حالی دو دستتون توی جیبتونه ، میتونید اینکار رو بکنید ؟!
++ واقعا هیچ‌نظری راجع به شلغم ندارم ؛ امیدوارم یه‌روز بدون کدورت بهش نگاه کنم فقط :‌|
دارم به این فکر میکنم که بچه‌های نسل‌های بعد که خونه‌ی مادربزرگه‌شون احتمالا آپارتمانی باشه و نه حیاط و باغی هست و نه دار و درختی ، چه خاطره‌ای میتونن داشته باشن ؟
پاسخ:
آره فکر کنم با تمرین و ممارست بشه :)
شاید به اندازه ما پررنگ نباشه براشون، ولی مهم نفس حضور پدربزرگ مادربزرگاس که به فضا روح میده، البته متاسفانه این بعد هم توی زندگیای جدید داره رنگ میبازه :|
منو یاد خونه ی مادربزرگ انداختید.
چه صفا و صمیمیتی بود. 
چه زود گذشت.
پاسخ:
خیلیی ... همیشه خیلی زود دیر میشه ..
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۱:۴۷ حامد عبدالهی
یاد قدیما افتادم
چه روزگاری داشتیم ...

پاسخ:
یاد باد آن روزگاران یاد باد
بعضی وقتا میگم چقدر دنیا پست و بی ارزشه ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی