من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

زندگی را بی واسطه بخند ...

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۹ ق.ظ

دو ماهی می‌شود که همراه همیشگیم را گذاشته‌ام کنار. هیچگاه در حضورش احساس راحتی نکردم، اضافه بودنش همیشه واضح بود و محسوس. بدون عینک حس بهتری دارم. شاید دوستانم را از پنج متری تشخیص ندهم، یا نوشته‌ها را تار و درهم ببینم؛ اما بدون عینک، زندگی قشنگ‌تر است و رنگ ها زنده‌تر.

 

یه استاد داشتیم که می‌گفت مهندس یعنی تنبل‌ترین موجود، کسی که می‌خواد به راحت‌ترین و بی دردسرترین روش ممکن، غامض‌ترین و پیچیده‌ترین کارها رو انجام بده. الان خودم که فکر می‌کنم، یه کوالا که روی درخت لم داده باشه میاد تو ذهنم.

حالا از اون طرف، ما وبلاگ نویس‌ها تنهاترین موجودات این کره خاکی هستیم. زندگیمان مجازی است، لبخندهایمان، اشک هایمان و حتی بازی کردن و رادیو گوش کردنمان! با همه این اوصاف، اگر کسی خواست میم خ رو تصور کنه، یه کوالای لاغرِ تنبلِ لم داده پشت لپتاپ، نزدیک‌ترین تصویره :)

 

تمام شش سال راهنمایی و دبیرستان رو یک معلم دینی داشتیم، پیرمردی بود دوست داشتنی و شیرین. از آن معلم‌هایی که دوست داری پای حرفشان بنشینی و تک تکِ کلماتشان را دانه به دانه مزه مزه کنی، از همان‌هایی که مدام خاطرات ریز و درشت را چاشنی حرف‌های قلمبه سلمبه‌شان می‌کنند تا هضمشان راحت‌تر شود. از همان اول راهنمایی یادمان داده بود موقع ورودش به کلاس، این آیه را سه مرتبه، آهنگین و یکصدا بخوانیم: "نَبِّئ عِبادی اَنِّی اَنا الغَفورُ الرَّحِیم" هنوز آهنگش بیخِ گوشم است، شش سال زمزمه کلاسمان بود.

یا کلاس دیگری داشتیم، آمادگی دفاعی، که هماره با جملاتی ثابت و تکراری شروع می‌شد، بدون حتی واوی کمتر یا بیشتر. "خدا را شاکرم که بار دیگر منت نهاد تا در خدمت شما عزیزان باشم و الخ" و به اینجا می‌رسید که می‌خواند "خدایا چنان کن سرانجامِ کاااااار، تو خشنود باشی و مااااااا؟" و ما همگی یکصدا فریاد می‌زدیم "رستگااااااااااار" و می‌خندیدیم و درس آغاز می‌شد.

اما دانشگاه چه؟ اولین برخورد ما با استاد، چهره‌ای عبوس و درهم بود، که با عجله، برگه‌هایش را روی میز پخش می‌کند و دنبال انتهای قصه‌ی جلسه‌ی قبلش می‌گردد. حالا کاری به برخی استادهای شیرین و باحال دانشگاه ندارم که کمیابند و با ارزش، اکثریت ولی نگاه‌های خشکشان را با درس‌های تکراریشان ملغمه می‌کنند و تحویلت می‌دهند. مادامی که اسبابِ حواس پرتیشان در کلاس نشوی، کاری به تو، به دوستانت، به لبخندهای انتزاعی یا چشمانِ تَرت، به نگاه های دزدکی و زاویه‌دار و جهت‌دارت، به لباس‌های اتوکشیده یا نکشیده‌ات، به افکار بی‌انتهایت، به هیچ چیزت کاری ندارند، درسشان را می‌دهند و امتحانشان را می‌گیرند و می‌روند، شما را به خیر و ما را به سلامت. این است که هیچگاه دانشگاه به خوشمزگی دبستان و راهنمایی و دبیرستان نشد، این است که هیچ استاد دانشگاهی به یادماندنی‌تر از معلم‌هایم نشد، این است که من که هدفم استادِ دانشگاه شدن بود، همان سال‌های اول پشیمان شدم. معلمی را عشق است!

 

مثل همیشه کوله‌ی سنگین و بزرگم روی دوشم بود. در مترو، غریبه‌ای نگاه غریبی به کوله‌ام انداخت، لبخندی زد و پرسید: "به سلامتی عازم پیاده‌روی کربلا و اربعین هستی؟" لبخندی زدم و گفتم: "خیر، دانشجو هستم!"

 

+ ایشالا که مصداق یَحمِلُ اَسفارا نباشیم.

++ به نظرم تنها روز پدر و روز مادرند که ارزش دارند و اعتبار، باقی روزها نمادهایی هستند الکی و آبکی و دل‌خوش‌کُنک‌هایی بی‌اصالت؛ روز مهندس، روز دختر، روز مبارزه با مواد مخدر، روز مبارزه با خشونت علیه زنان و چه و چه و چه. ولی چه کنیم دیگر، روزمون مبارک با تأخیر!

 

#دانشجو_دانشت_کو؟!



موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۷
میم خ

نظرات  (۸)

۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۵ آرزو ﴿ッ﴾
من تازه الآن دارم قدر بعضی معلما رو می‌دونم ، هرچند سعی دارم با دید مثبت به تمام استادام نگاه کنم و بگم اگه یه نفر توی دنیا شانس داشته‌باشه و همه‌ی استاداش اهل‌دل و به‌یاد‌موندنی باشن ، اون منم ؛ ولی به‌هرحال حس میشه تفاوت‌ها .
با تاخیر مبارک :)
پاسخ:
ایشالا که استادهاتون همه اهل دل و با حال باشن
البته نقدا قدر همین اساتید دانشگاه رو هم بدونین و از دانشگاهتون لذت ببرین
ممنون :)
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۷ ساکن طبقه 40
اون استادهایی هم که کمی بر ما تأثیر می گذارند ، همان ها هستند که کمی شبیه معلم هایند
پاسخ:
آخ گفتین
دقیقا همینطوره :))
تمام چهار سال دبیرستان معلم ادبیات مام پیش از شروع درس خواند 
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری... 
+با این پستت خاطرات شیش سال پیش برام زنده شد 
دبیرستان و دانشگاه با یک چشم بهم زدن تمام شد.. زمان خیلی زود میگذره 
به نظر منم وبلاگ نویسا تنها هستن و دوستای صمیمی هم اگه داشته باشن از خود همین وبلاگ نویساس , بخاطر نوشتن همین اشتراک ها و نگرش ها 
روزت مبارک دانشجو انشاء الله در زندگی سلامت,موفق,خوشبخت باشی: )

پاسخ:
خاطرات خوب سرمایه زندگی ما انسان ها هستن، ایشالا که همیشه خاطره های خوب و خوش بسازین تو زندگیتون ...
قدر لحظه رو بدونیم ...
ممنون از دعای خوب و پر انرژیتون:)) همچنین برای شما :)
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۲ اسپریچو ツ
یه دوره بود که من خودمو به در و دیوار میزدم که عینک بزنم :|

+چرا وبلاگ نویس ها تنها ترینن؟ کلا ادما میخوان خودشون رو بذارن تو یه گروه بعد بگن ما با بقیه فرق داریم :/




پاسخ:
فکر کنم اکثر عینکیا همین آرزو رو قبل از عینکی شدن داشتن :D

+ شاید بهتر بود از خودم مایه میذاشتم نه همه وبلاگ نویسا
آخرین باری که با دوستام رفتم بیرون رو یادم نمیاد، چون مشغله داریم
آخرین باری که تلفنی احوال دوستام رو پرسیده باشم رو یادم نمیاد، چون مشغله داریم
اما اینجا همه چیز راحته، از احوال همه با خبر میشی، برای همدیگه دعای خیر میکنی، تو غم و غصه هم شریک میشی، به باقی کارهات هم میرسی
از همه مهم تر گمنام هستی، و خیلی مزایا (وشاید معایب!) دیگه داره بلاگ که باعث میشه رفته رفته ارتباطت رو با آدمای بیرون قطع کنی ...
من اینجا دوستانی دارم که نمیشناسمشان، ندیدمشان و تنها میخوانمشان، شاید این مصداق تنهاترین نباشد؛ اما مصداق تنهایی نیست؟!
۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۴ اسپریچو ツ
با خط اول موافقم، اینایی که گفتین در مورد همه، مثلا خود من صدق نمیکنه (:
پاسخ:
خیلی خوب
منم دوران مدرسه رو دوست دارم. معلم هایی که هرگز از یاد نمیرن.
پاسخ:
آره واقعا
۲۳ آذر ۹۵ ، ۱۱:۴۴ بانوچـ ـه
حتی از بین معلم ها هم هستن از اینایی که چهرشون عبوسه و ...
ولی خوب خوباشونم واقعا خوبن



پاسخ:
بله هستن ولی خب کمن خدا رو شکر :)
روز دانشجو با تاخیر مبارک...اقا معلم آینده...درسته دیگه؟ :-D
پاسخ:
ممنون، همچنین برای شما.
حالا نه به اون صورت رسمی، ولی یه جورایی شاید :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی