من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

من‌نوشته

.انسان جز آنچه می‌دهد، چیزی ندارد

یادت به خیر اِی کانونِ اندیشه

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۴۵ ب.ظ

هنوز یکی از دوست داشتنی‌ترین و خاطره‌انگیزترین مکان‌هایی‌ست که تجربه کرده‌ام، کتابخانه‌ی محبوبم را می‌گویم. پدر که ثبت ناممان کرد برادرم و من-، تابستان‌ها را میان کتاب‌های از زمین تا سقف چیده شده‌اش پرسه می‌زدیم. ساختمانی بود دوّار، با گنبدی بزرگ، آجرهای سرخِ گداخته شده و دری چوبی و بلند که با سه پله‌ی سنگی به آن می‌رسیدی؛ و آن در، تنها ورودی ساختمان بود.

داخل که می‌شدی، فضایی بود مُدوّر و مرموز، در مرکزِ آن باغچه‌ی کوچکی بود درست زیرِ گنبد، و قفسه‌های کتاب، دورادور، دیواره‌های سالن را پوشانده بودند. گاهی اوقات که تنها می‌شدم و چشمانِ کسی را نگهبان نمی‌دیدم، دستانم را باز می‌کردم از دو سوی، و می‌چرخیدم و می‌گردیدم و می‌خندیدم، تنها من بودم و انبوهِ کتاب‌هایی که از روی مژگانم غلط می‌خوردند.

تنها منبع نور، پنجره‌های نیم دایره‌ی کوچکِ متعدّدی بود با شیشه‌های رنگی، که بالای قفسه‌ها و زیر گنبد محیط شده بودند. و همین پنجره‌های کوچک، نور خورشید را از قفسه‌های غربی تا قفسه‌های شرقی، از صبح تا بعدازظهر می‌گرداندند.

و امّا، لذّت‌بخش‌ترین ویژگی کتابخانه، بوی کهنگی کاغذ، بوی کتاب بود، که هوش از سرت می‌برد. گویی در دنیای دیگری بودی زمانی که میان کتاب‌های تاریخی، رمان، داستانِ کودکان، اطلس‌های رنگی و کتاب‌های صحافی شده‌ی قدیمی با کاغذهای زردرنگِ کاهی می‌لولیدی، عجب لذّتی داشت. راستی همین جا بود که کتاب هری پاتر را لابلای دیگر کتب رمان پیدا کردم و جذبش شدم. پنجم دبستان بودم و پس از خواندنِ جلد دوم، فهمیدم که جلدِ اولی هم داشته است!-

سوم دبیرستان که بودم، گاهی ظهرها، مستقیم با سرویس مدرسه به کتابخانه می‌رفتم و تا هنگامِ غروب و رفتنِ نور می‌خواندم و می‌خواندم. گرسنه که می‌شدم، کتاب می‌خوردم با ساقه طلایی و تشنه که می‌شدم، کتاب می‌نوشیدم با آب آلبالوی سن ایچ!

امروز فرصتی پیش آمد و به یاد آن روزها، سری به کتابخانه‌ی دانشگاه زدم، هر چند تفاوت از فرش تا کبریا بود، امّا بوی کتب قدیمی همچنان مدهوشت می‌کرد. و سهم من از این کتابخانه‌گردی، اشعارِ پر فروغِ مهدی اخوان ثالث بود:

 

بیا ای همسفر برخیز، برخیزیم

زمین زشت است و نفرت‌خیز،

بیا تا بازگردیم سوی آسمانهامان، شگفت‌انگیز.

....

سه ره پیداست.

نوشته بر سرِ هر یک به سنگ اندر،

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی.

به ننگ آغشته، امّا رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،

اگر سر بر کنی غوغا، وگر دم درکشی آرام.

سه دیگر: راهِ بی‌برگشت، بی‌فرجام.

....

بیا ره‌توشه برداریم.

قدم در راه بگذاریم.

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانندِ من دلکنده و غمگین!

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره‌توشه برداریم،

قدم در راهِ بی‌فرجام بگذاریم ...


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۱۷
میم خ

نظرات  (۳)

کتابخانه اگر کتابخانه نباشد کتابخانه نیست :-))
پاسخ:
;)
ولی این اخوان ثالث
اگه بگم تنها شاعریه که با خوندن شعراش گاهی مو به تنم سیخ شده دروغ نگفتم.
اصن یه فضا و جو غریبی داره شعراش.
همین الانم که بهش فکر کردم باز مو به تنم...
پاسخ:
باید بگم که بسامد اشعارش با فرکانس طبیعی احساساتم مطابقت دارد؛
انتخاب واژه ها، وزنآهنگ و آرایه ها، داستان پردازی و فضاسازی اش،
واقعا عالیست -به نظر من-
اکثر آثارش فاز منفی دارند، از بدی ها و کژی ها می گوید و می نالد؛
با این خال شاعری ناامید نیست؛
چنان که تخلصش نیز "امّید" است.
دوست می دارم اشعار پر فروغش را :)
فاز منفی اش بنظرم بیشتر بخاطر دوره خفقان و زمستانی پهلوی است.
شعرهای بعد انقلابش کاملا حال و هوایی دیگر دارد هرچند با همان شعرهای فدیمی اش بیشتر کیفور می شوم.
پاسخ:
بله من نیز هم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی